حب وبغض چندوقتیه دلم دنیات رو کم رنگ ترمیبینه...نه اینکه تونباشی نه..حضورت همیشه پر رنگه...یکم ورودی چشمم اشکال داره شایدم ...مردم وقتی مث پارچه های رنگ باز که به اب میرسه رنگشون واصلشون معلوم میشه یکی مث من که از دنیا فقط خوبی رو دیده وشنیده خواسته ونخواسته بدی روتجربه کنه وببینه ...میشکنه..این اصلی که همش روانشناسا میگن مثبت بنگر خوشبین باش دیگه کم کم میره توصندوقچه ...روزایی هست که اصلا نمیخوام کسی رو ببینم ولی انگار بزور باید دید..مسخره ست از خودت هیچ اراده ای نداشته باشی..از افسردگی حرف نمیزنم از یکجا نشینی وعزلت گزینی حرف نمیزنم...بی انصافی نیس اصلا اینطور نیس یه لحظه هایی رو فقط برای خودم باشم...فقط خودم... دارم فکر میکنم برنامه ای برای اینده داشته باشم ولی زندگی بیشتر برای ما برنامه دارد .. .................... انتخاب این روزا که مردم دارن دنبال یه فردی میگردن که یکم وضع موجود رو بهبود ببخشه ...من توصیه میکنم که تو همه انتخاباتون حساس باشید ..یک سال وسه سال وچهارسال وهشت سال ویک عمر حاصل انتخابه پس دارین برای تمام عمر زندگی میکنید..خوب انتخاب کنید تاخوب زندگی کنید...موفق باشید حسبناالله ونعم الوکیل نعم المولی ونعم النصیر

بود ای در همه حالت تو برای دل من

 نمیدانم از کجا شروع کنم 

 

 ولی امسال محرم با کمی تفاوت از راه رسیده

...

  شاید اینقدر متفاوت که به ما بفهماند ...چرا ما نمیخواهیم تغییر کنیم...

 این روزها همه چیز با حال ما متغییر است...از زندگی تامرگ

 

    اصلا انگار این تغییر میخواهد مارا با خود جابجا کند..   

   دلم برای روضه هایتان عجیب تنگ است شاید حال ماهم تغییر کند...اصلا روضه حال دل مان را خوب میکند هر که میگوید دل را غمگین میکند پس روضه نشنیده 

گر منقلب شدی وحالت خوب شد روضه ی خوب شنیده ای یا بهتر بگویم روضه راخوب شنیده ای وگرنه...

السلام علی الحسین

  وعلی علی بن الحسین

    وعلی اولاد الحسین

      وعلی اصحاب الحسین علیه السلام  

خاطره چن ماهه من به ظهوررسید

این روزها با همین خاطره چند روزه در حال بزرگ شدن هستم

او میخندد وخنده اش برای من دنیای دیگریست 

انگار عالم به من لبخند میزند

هر دم باخود میگویم این دنیای کوچکتر من است 

هر دم خدارا بزرگتر از پیش می یابم...

ه خلقتش لبخند میزنم وبازخوردش را درون لبخند طفل م می یابم 

 من بزرگ شده ام یا اوکوچک بنظر میرسد فقط میدانم 

 این روزهاجایگاهم کمی فرق کرده 

 ودیدم متفاوت تر شده ....رشد کردن را بگونه ای دیگر دارم حس میکنم...

الحمدلله کثیرا علی کل حال...

من الغریب الی الحبیب

همه میروند وانگار دوباره قصه شروع میشود ...

سلام ارباب...

ایندفعه نیزمن جا ماندم ...

حالا دیگر واقعا مطمئنم شما تا نخواهی نمیشود...

تانخواهید قصه هر روز وهر سال همینگونه تکرار میشود...

شما بگویید که چه کنم ...

           همان میکنم ....فقط نگاهتان به تذکره. ماهم باشد..

...........................التماس دعا به همه انانکه عازم سفر حضرت ارباب شده اند......یاعلی

 

 

 

 

 

شاید زمانی این هم خاطره ای شد

دارد زندگی تغییر میکند مثل پوست انداختن گیاهان...دارد جان میگیرد رشد میکند دارداصلا ...اصلا واژه ای ندارم برای توصیفش...دارد قدمی می آید پاک وزلال ونورسیده..

انگار حال دوران من هم دارد تغییر میکند 

میچرخد وبا دنیای درون من نیز بازی میکند،باحال واکنون مازندگی میکند انگار گره های پیوندمان سفت تر میشود..ووابستگی بیشتر...حالش را میپرسیم وانگار این روزهادغدغه هردوی ما همین نقطه مشترک است.

همه میگویند نعمتیست از سوی تو...ومن میگویم هدیه ایست از سوی بهترین خالق به مخلوق حقیرش.

وزی نیست که حالش برایمان بازگو نشودوخود ابرازوجود نکند...

نگار حال روزمان را میفهمد 

یدانم تو نیز از ما به ما وبه اوآگاه تری این روزهاکه با ماهم لقمه وهمنشین شده تا روز دیدنش به تومیسپارمت میدانم تو در صحت وسلامت وسعادت به ما میسپاریش...چشم انتظارم پروردگارم

اص موشت

 

ار خدایا صحت وسلامتی سعادتی عاقبت بخیری تمام فرزندان عالم رابرای خانواده ها خواهانم امین.

 

باتو میگویم سخن

مدتی گلایه ها رومیخوام کنار بذارم...حتی برای نوشتن هم باید انگیزه داشت.سال جدیدهم داره کم.کم از خودش رونمایی میکنه...نمیدونم کلامی از مولاعلی ع هست که ..اگر دیروز وامروز وشاید به مضمونی امروز وفردات شبیه هم باشه درواقع ضرر کردی ...

از روزمره گی بیزارم...در واقع حالم رو بد میکنه..خدا کنه سال جدید سالی پر رنگ و زیبا باشه برای همه عالم...خدا کمه از چیزی که داریم لذت ببریم ولذت های زود گذر شیرینی حلال های ما. رو بی مزه نکنن...

بعضی وقتا دلم برا یه وقتایی تنگ میشه شاید موقعیت های گذشته...جایگاهیکه گاهی جلوترش یا همون اینده رو که نگاه میکنی میشه همین موقعیت کنونی...وتوش یه ایکاش میمونه ویه حسرت..

دیگه میشه گفت عوض شدن ما ادما یه جاهایی طبیعیه..شاید شرایط شاید دنیا ...شاید هم خواسته های ماست که مارو دگرگون میکنه...

........................خاص نوشت

سلام ...ببین به کی سلام میکنم..کسی که اسمشو تحویل خودش ....

میدونم این گره ها یا این گشایش ها معنی ومفهومش چیه ...

به گفته نا معتقدان ای باباحالا که درست شد...

به گفته معتقدان حکمت...

ای بزرگ تو خود جواب منو بده...حکمت این پله های شکسته و نرسیدن های به تو چیه...بگو.راهم اشتباهه یا نیتم...شاید هم من هنوز تو رونشناختم که به بیراهه میرم

فقط میدونم هیچوقت کسی رو که تورو صدا میزنه رها نمیکنی...توخالقی...

میدونم تا قبلتر ها تمام دارایی من توبودی...هنوز هم تو هستی وتمام چیزهایی که بر دوشم گذاشته ای...

یا جواد السائلین 

 

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

روزهایی میرسد که دیوانه وار میخواهی دنیایت راخراب کنی

شاید برای همه ما این اتفاق افتاده باشد...بی مهابا گیر میدهی به زمین و زمان

فقط نقطه ای میخواهی که آماج حملات شود فرقی نمیکند که باشد فقط باید باشد

روزهایی میرسد که کم می آوری میخواهی حتی از شر خودت هم خلاص شوی

ولی نميدانی چگونه.....

میدانم این روزها برای من تکراری شده.. وکلی نیست بگوید دردت چیست...گفتنش زیاد از حد است...

کسی که خم میشود اوست چون دوست دارد و متهم به نامهربان ی میشود...

دوستش داری و نميدانی او در دلش چه میگذرد... جای او نیستی که بدانی درونش کوره آتش است

نه تو از او آگاهی و نه او از تو

قصد میکنید چند روزی را.. نه ببینید و نه بشنوید...اصلا جدا نفس میکشید... جدا نگاه میکنید... جدا کلمه خوبی نیست تنها بهتر میچسبد ولی...

قدر لحظه های هم را نميدانید...در کنار هم هستید ولی وقتی هواستان زمانی بهم جمع میشود که دیگر هم را نداريد..

مسخره است ولی خوب میتونید امتحان کنید.. ولی تصورش هم سخته...

؟.........خاص نوشت

این روزها حال وروز درست حسابی ندارم.. میدانم از دست من دلگیری...فکر میکنم دیگر متعلق به حال وهوای دو نفرمان نیستی...نه اینکه نباشی...فکر نمیکردم اینقدر سخت بگذرد حال وروزم... فکر میکنم تا دیوانگی چند قدمی بیشتر ندارم...وتو هر لحظه مرا هل میدهی ويا حداقل رهایم کرده ای...به ریسمان ایمان چنگ میزنم ولی دیگر..دستهایم را آیه ای به تو رساند پس چرا خالی از توست.. . من خسته شده ام یا تو این روزها فرق کرده ای...؟

وبار پروردگارا... ای کسی که آرامش را در وجود همچون او ومنی قراردادی آنهم فقط به استقرار هر دومان در کنار هم... پس چرا من اینقدر ناآرامم... دوستش دارم وقلبم به خوب بودنش ایمان دارد ولی... دیگر قلبم مریض گشته جانم به لبم رسیده.. مگر تو آرمش قلبهای مریض نیستی مگر تو جان بنی آدم نیستی... پس من چرا این روزها خواهان مرگم شد ه ام...وتو در برابر م مانده ای در سکوت...میدانم عشق وسعتی دارد که از قلبم فراتر است و سختیش بیشتر..او را به تو میسپارم و خوبترین ها را برایش آرزو میکنم ....

؟.....خاص نوشت 2

خواستم بگم دوستت دارم.. بخاطر تمام لحظاتی که با من گذراندی و شدی جزوبهترین خاطرات عمرم... بخاطر كسی که اول بار عشق را با اوتجربه کردم و بخاطر کسی که نشان داد رنگ خوبی همیشه پر رنگ تر از هر نقشی در زندگی...ودر آخر بخاطر خودت مهربان ترینم ...از ته قلب میخواهمت

نقطه خیر

سلام این روزها کمتر سری به مکان خلوت ودنج وبلاگم میزنم

نه اینکه حوصله ای نباشد نه... فقط دلمشغولگی ها زیاد شده...

خدایا کمک کن تا بتوانم آنگونه که تو میخواهی باشم ورفتار کنم...

                                            وخذ بقلبی الی مراشدی.     ولی را به نقطه ای که خیرم در آن است متوجه ساز.

نميدونم چطور میخوای روزهام رو رقم بزنی ولی به تو که خالقمی خوشبینم... خوشبین خوشبین...

میدونم تو تنها انرژی مثبت من برای زندگی هستی برای دوست داشتن خواستن وتوکل کردن...

ایمان دارم تو همیشه ته همه اهداف وارزوها عاقبت ها ایستاده ای وبه همین دلیل میبنی اونچه رو که ما نمیکنیم ونمیدونیم...

 

تنهامون نذار.... یاخیرحبیب ومحبوب

کمی این ور تر در پیشگاه رمضان

این چند ماه را خیلی دستی دستی از دست دادم

انگار نشسته ام لب جوی رحمتش و بی انکه لبی تر کنم یا دستی بر اب بزنم فقط به گذرش مینگرم

فردا شب قدر است و من هنوز قدر نشناس تمام لطف خدا..

..

..................

خاص نوشت

سلام ارباب دلم تنگ شده ولی.این روز ها و شبهایش را با نمیدانم هایم سپری میکنم..از وضع موجود ناراحت نیستم ولی از یکجا نشستن و رشد نکردن بیزارم..دوست داشتن را چشیده ام ولی لمس نکرده ام..قدرت توجه را کسب کرده ام ولی هنوز متوجه نشده ام..مانند تشنه ای که اب سیرابش نمیکند..

بگذریم ...فقط توفیق...وفقط عنایت..بگذار نیمه من نیزکامل شود ورشد کند.من هنوز رشد نکرده ام..ما هنوز اول راهیم..

یاخیر وحبیب ومحبوب.

 صل علی محمد وال محمد

این روزها حس عجیبی دارم... 

دلم برای کودکیم تنگ شده...شعر دیگر گه گاهی سربه سرم میگذارد ولی طاقت روان شدن ندارد...

بهانه گیری رااز خاطر برده ام...

  حال روز دعایم میلنگد...

در کل بگویم اینگونه سرخوشم وسرمیکنم با........زندگی ....

ناگزیراز سفرم بی سروسامان چون باد

                         به گرفتار رهایی نتوان گفت ازاد